به شدت احساسِ ضعف وَ شکستگی میکنم
انگار که من تو را، تو مرا، یک یا چهار فصلِ سیر زده ای(م)
همه ي حرف ها را يك يا هزار بار نوشت ه يا گفت ه اَم، هِ یِ آخرِ تن-ها اَم به هر معنی
یادم نِی-اَ ست که يك جايي يكي از ما شايد من نوشت(ي)م با ناله
چقدر كلمات خيانتكارند
اما هنوز خود َم دلش مي خواهد اين درد را
فَر-ياد کند كه تَن-گِ اَنگِ گِ یِ آخرِ نَ رسیده به آ بِ آ بْ آ ست این دل
با خودت میگویی چقدر دیوانه است، به خودم میگویی چقدر دیوانه ای
بگذار برای یک بار هم که شده بگویم
هميشه حق با تو بوده است! حتي وقتي كه خلافش را ميگويي يا خلافش را می کنی
ديوانه ام وُ بودن-اَم نميشود بودَم
نبودم كه اينهمه دعوا نميكردم با خودم يا با تو
با تو با تو، تو كه به خودت هم دروغ می گویی چه برسد به من
به من، به من که تو هرگز برایش او نميشوي وُ میم میم...
وَ خط خطي هاي جنون زده ام همين را گواهی می دهند هِ به حِ
كه تو راست ميگويي حتی وقتی که به دروغ دعوت َم می کن-ای
ديو-آن-ه-ام
ببین چگونه
دیوانه ام که می خوانی َم وُ
اَم می شوم
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد