ایستاده ام در نیمه ی همه چیزِ اینجا، دلم تبِ جاهایی را ندارد
اما جای دیگری باشد از اینجا بهتر، من که میروم، تو نمیروی؟
من هر بارمیروم سفر بِ آ تنِ خسته برمیگردم
هیچ کجایش هیچ چیز ندارد، تا جا دارم دلم برایش تنگ میشود، هرچه میروم تمام نمیشود،
همه جایش را زندگی میکنم، همه جایش خودم است،
هیچکاره اش هم که باشم همه چیزش دورِ من میچرخد و برمیگرداندم زمین
به کسی نگو! من میدانم یک اتفاقی در ساعت های شنی به زمین افتاد که جاذبه را کشف نکرد
چرخید، دوباره چرخید، دوباره چرخید وُ خید وُ خید وُ به رازِ هوا پی برد
برای همین توی شیشه حبس شده و خاکش هنوز دست به دست میچرخد و می چرخد و می ...
پ.ن: این متن رو دسامبر ۲۰۱۶ نوشته بودم
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد