بیست و چهار ساعتِ شبانه روزِ من-ای
به خاطرِ همان چند دقیقه ی کوتاهِ بودن اَت
آنقدر توی ساعت های من گره میخوری وُ
مرا به عقربه ها میدوزی
که چهارشنبه هام به پنجشنبه می ماند بی تو
که جمعه هام شنبه میشود از تو
مرا از هرچه به تعطیلات می برد تو را
از رسیدن هات به هرکجای تهران
از عقب کشیدنِ ساعت
به جز همان دقیقه های بودن اَت،
از تمامِ دقیقه ها
از خودم
از همه
متنفر میکنی...
برچسب:
نویسنده: کیان اکبرینژاد